Friday, October 28, 2011

mood

A mood is a relatively long lasting emotional state - Wikipedia


Desperate for changing
Starving for truth
I'm closer to where I started
I'm chasing after you

I'm falling even more in love with you
Letting go of all i've held onto
I'm standing here until you make me move
I'm hanging by a moment here with you

Forgetting all I'm lacking
Completely incomplete
I'll take your invitation
You take all of me now

I'm falling even more in love with you
Letting go of all i've held onto
I'm standing here until you make me move
I'm hanging by a moment here with you

I'm living for the only thing I know
I'm running and not quite sure where to go
And I don't know what I'm diving into

There's nothing else to lose
There's nothing else to find
There's nothing in the world
That can change my mind

There's nothing else to
There's nothing else to
There's nothing else to

Desprate for changing
Starving for truth
I'm closer to where I started
I'm chasing after you

I'm falling even more in love with you
Letting go of all i've held onto
I'm standing here until you make me move
I'm hanging by a moment here with you

I'm living for the only thing I know
I'm running and not quite sure where to go
And I don't know what I'm diving into

Just hanging by a moment
Hanging by a moment
Hanging by a moment
Hanging by a moment there with you


Lifehouse - Hanging by a moment

Wednesday, October 26, 2011

مات

هر چه اولین شکست بزرگ زندگی‌ دیر تر اتفاق افتد، یا به عبارت دیگر، هر چه طول عمرِ زندگی‌ بی‌ شکست بیشتر شود، هراس و وحشت از شکست بیشتر شده و به تبع جنبه و ظرفیت شکست در فرد کاهش می‌یابد

انسان تا زمانی‌ زنده است که هنوز کور سوئی از رویاهایش در زندگی‌ باقی‌ مانده. زنده بودن، مجموعه ای از دست و پا زدن‌ها برای روح دادن به رویاهاست. کسی‌ که همهٔ رؤیا‌هایش را نقش بر آب میبیند، به نقطه‌ای رسیده است که به اصطلاح سیم آخر نامید میشود. آنجا که دیگر چیزی برای از دست دادن باقی‌ نمانده است. این نقطه شبیه حالت انسان ماتی‌ است که هیچ حرکتی‌ در جلوی چشمان کاملا بازش را نمی‌بیند. بی‌ تفاوتی‌ در حد مرگ... هاچمز


Monday, October 10, 2011

... شب پریشی

مستاًصل و پریشان، دور خودم می‌چرخم. صدای تیک تیک ساعت، صدای تق و توق توی دیوار اتاق خواب و هر از گاهی صدای یه ماشین، کافیه تا ذهن پریشانم را کلافه کنن. برای چندمین بار از روی تخت بلند میشم و بی‌ هدف هال را تا آشپزخونه گز می‌کنم. لبه مبل می‌شینم و خیابون را تو نور نارنجی چراغ‌های شهر تماشا می‌کنم. آهنگی که ۲-۳ روزه بی‌ وقفه داره پخش می‌شه را دنبالش زمزمه می‌کنم. هیچ چیز مثل یه موسیقی‌ تکراری، یه جا تمام احساسات و خاطرات یه دوره را زنده نمی‌کنه. با خودم فکر می‌کنم که چقدر گریه و خنده، شادی و غصه، خوشبختی‌ و بیچارگی به هم نزدیکند. انگار که در هر روز ۴ فصل را زندگی‌ می‌کنم! با خودم زمزمه می‌کنم

شراب تلخ می‌خواهم که مرد افکن بود زورش . . . که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شرّ و شورش

:میرم دیوان حافظ را از تو اتاق میارم. در کمال نا امیدی تفعلی میزنم. حافظ هم دلش خوشه ها

... بر سر آنم که گر ز دست بر آید

Sunday, October 02, 2011

رخوت


با گذشت پاییز‌ها یکی‌ پس از دیگری، این فصل سرد پر رخوت هزار رنگ مستهجن، فهمیدم که میزان تنهائی‌ ثابت است و تنها از رنگی‌ به رنگ دیگر و از جنسی‌ به جنس دیگر تغییر می‌کند. سخت‌ترین نوع تنهائی‌، حضور در میان جمیعست پر مدعا که تو را به فرو خوردن حرف‌هایت و‌ا می‌دارند، تا آنجا که گلویت به اندازهٔ هندوانه‌ای باد خواهد کرد، نفس کشیدنت دردناک و فرو بردن آب دهان غیر ممکن میشود. نگاهت بی‌ سو و خالی‌، گویی در باتلاقی از ناامیدی فرو میروی که تو را منزوی کرده و چونان ساقهٔ قاصدکی که باد پر‌هایش را برده، لخت و بی‌ انگیزه باقی‌ میگذارد. این تنهٔ خشکیدهٔ موریانه خورده را تلنگری کافیست تا فرو بریزد و به نیستی‌ بپیوندد

سالها فکر می‌کردم از این فصل متنفرم، چون فصل بازگشایی مدارس است، اما امروز میبینم این سردی موذیانه من را منزجر کرده است

Tuesday, May 17, 2011

قبر


هر کار می‌کردم تمرکز پیدا نمیکردم. در یک لحظه تصمیم گرفتم و بلند شدم که بروم. کامپیوتر را بستم، ژاکتم را برداشتم و زدم بیرون. سه‌ روز بود که باران بی‌ وقفه می‌بارید. ترجمه باران در این شهر لعنتی، چکه‌های نامنظم آب از نور گیر حمام در کاسه روحی‌ بود. جلوی در خانه اش که رسیدم، آنقدر منتظر ماندم، تا همسایه‌ای بیاید تا وارد شوم. گویا حوصلهٔ یک "منم" از پشت آیفون را هم نداشتم. ولی‌ فکر می‌کردم اگر امشب نبینمش، خواهم مرد. پله‌ها را یکی‌ یکی‌ بالا رفتم، تا طبقه چهارم. پله‌های چوبی قهوه‌ای که وسطشان رنگ پریده تر است. رطوبت پله‌ها هر چه بالاتر میروی کمتر میشود، گویی خیسی کفّ کفش‌ها در این مسیر جان داده. جلوی در که میرسم، سه‌ بار با فاصله به در میکوبم. منتظر می‌مانم، انگار خبری نیست. زنگ در را میزنم. بعد از چند ثانیه ، حرکتی‌ از پشت چشمی در انگار بهترین خبر بود؛ خانه بود. نگاه طولانی‌ اش را از پشت چشمی روی بالا تنه‌ام حس می‌کردم. انگار آخرین بار بود که قرار بود ببیندم. همچون لحظهٔ آخری که روی کفن را باز میکنند تا عزیزان، چهره از دست رفته را برای بار آخر ببینند. در را باز کرد. حوله اش را دورش گرفته بود، مشخص بود که با صدای زنگ از حمام پریده است بیرون. موهایش خیس بود و روی سر پنجه‌هایش ایستاده بود. بدون هیچ کلامی رو بر گرداند و وارد اتاقش شد. وارد خانه شدم، کفش‌هایم را با دقت روی پا دری خشک کردم، و از پا در آوردم. باز همان حسّ همیشگی‌ راه رفتن روی موکت‌های پرز درشت. همه چیز این خانه بوی آرامش داشت حتا همین موکتها در این نسل سرامیکی. کیف و ژاکت خیسم را آویزان کردم. آرام از جلوی حمام که بوی شامپو و بخار متساطع میکرد و اتاقش گذشتم. بدون اینکه سر برگردانم، شبح اش را که خم شده بود و موهایش را دسته کرده بود تا آبشان را بگیرد، حس کردم. این صحنه را با تمام جزیًیاتش از بر هستم. تا تنها مبل راحتی‌ خانه رفتم، و خسته از دنیا رویش سقوط کردم. هنوز لیوان چای چند شب قبل روی میز بود، ته مانده چای آن به رنگ قیر در آماده بود و چند ته سیگار در آن غوطه ور بود. در کنار لیوان، نوار‌های پوسته سیب قرمزی هم خشک شده، روی میز بود. بوی برنج دم کشیده، هرم حمام و شامپو و بوی باران لعنتی از لای پنجره نیمه باز آشپزخانه، خانه را شبیه خانهٔ مادر بزرگ‌ها کرده بود. از اتاقش خارج شد، لباس بلندی که تا زانو‌هایش میرسید بر تن کرده بود. از همان‌ها که آن دو بنده سر شانه اش مرا مدهوش میکرد. موهایش را کامل نخشکانده بود. وارد آشپزخانه شد و با لیوان چای دیگری باز خارج شد. بدون اینکه نگاهی‌ ردو بدل شود، لیوان چای را روی میز گذاشت و لیوان قبلی‌ را برداشت و پوست سیب‌ها را مشت کرد و به داخل آشپزخانه باز گشت. خم شد و پنجره را بیشتر باز کرد، یک لیوان چای هم برای خودش ریخت، سیگاری روشن کرد و جعبه سیگار و فندک را روی میز آشپزخانه انداخت و همانجا روی صندلی‌ نشست. از آنجا، نیم رخش را میدیدم. هنوز هم این ترکیب چهره، جذاب‌ترین چهره‌ای بود که تا به آن روز دیده بودم. بلند شدم، تا میز آشپزخانه رفتم، سیگاری برداشتم، روشن کردم و آرام به جای خودم برگشتم و به تماشایش نشستم. سرشار از غرور، نگاه مرا حس میکرد اما سر بر نمیگردند. روی صندلی‌ لم داده بود، پای راستش را روی لبه شوفاژ گذاشته بود و پای چپش را جمع کرده بود روی لبه صندلی‌. با دست چپش پنجهٔ پایش را خم و راست میکرد. سیگارش بین انگشت‌های دست راستش بود و روی پیشانیش و هم زمان با یک دسته از موهای سرش بازی‌ میکرد. پشت پیراهنش، از هجمهٔ موهایش خیس شده بود. با ولع تمام نگاهش می‌کردم. انگار از تمام آن احساسات، تنها جنبه حیوانی آن باقی‌ مانده بود. این تراشیدهٔ پا بلند که به اسب‌های عربی‌ می‌‌ماند، زمانی‌ مرا چون برنده مسابقات ماراتن که از خوشحالی‌ پیروزی و خستگی‌ از هوش میرود، بی‌ جان میکرده است. حال تنها تندیسی شده است که نه مرا یارای لمسش است، نه او را یارای هم کلامی حتا. سرا پایش را چون تشنه‌ای سیراب نشدنی‌، ور انداز می‌کردم، دود سیگار‌ها از بالای سر هر کداممان چون کارخانه‌‌‌های به گل نشسته بی‌ رمق بالا میرفتند. به یاد ندارم آنروز، حتا یک پک به آن سیگار زده باشد

نیم ساعتی نشستم. دیگر نمی‌توانستم. درون بازو‌هایم میلرزید، پائین قفسه سینه‌ام درد گرفته بود و قلبم از جا کنده میشد. مجموعه‌ای از درد‌های ناشناخته را تجربه می‌کردم. زانو‌هایم بی‌ رمق بودند. بلند شدم و بالای سرش رفتم. برای اولین بار، سر برگرداند و چشم در چشم شدیم. اشکی سیاه و غلیظ تا بالای گونه اش آماده بود. نمی‌‌دانم کی‌ فرصت کرده بود آرایش کند. چند ثانیه‌ای نگاهم کرد، پلک‌های طولانی‌ میزد و نفس‌های عمیق می‌کشید و سر را به نشانه استیصال و تأسف تکان میداد. احساس می‌کردم گلویم به اندازهٔ یک هندوانه باد کرده است. لبخندی پر از حرف‌های هزار گفته روی لب‌هایم نقش بست. آرام به سمت در رفتم، کفش‌هایم را پوشیدم، ژاکتم و کیفم را برداشتم. لای در را که باز کردم، صدای لرزانش را شنیدم: "غذا درست کرده ام!". چند ثانیه‌ای مکث کردم، در را آرام بستم و آرام آرام از پله‌های چوبی قهوه‌ای پائین رفتم. گویی در دهانه لحد قدم میگذاشتم. برای همیشه مردم

Tuesday, April 12, 2011

دستانم را نمیگیری اما خواب را از من میدزدی

سال هاست که نیستی‌ و خوب که فکر می‌کنم هیچ گاه نبوده‌ای و من پرستیدمت. هر ستاره چشمک زن، هر ماه تمام، هر باران پشت پنجره، هر لرزش ناگاه دلم به وقت سپیده دم، هر نیایش قبل از خواب و هر بی‌ نیازی دلم از نوازش دستی‌ و در آغوش کشیدن تنی عریان و علاقه‌ام به تنهائی‌ و ساعت‌ها نگاه بی‌ هدف و بی‌ عمقم در کنار پنجره، همه و همه را به بودن و نبودن تو میچسبانم. تویی که هستی‌ ولی‌ هیچ گاه نیامدی. از میان ده‌ها انتخاب سرباز و بانوئی بر زمین مینشینند تا من را متهم کنند و تو را در حصاری از دست نیافتنی‌ها محصور. هرگز نفهمیدی و یا شاید خوب فهمیدی حسادت مردانه را و انحصار طلبی مردانه را. در این اوج نیاز من، نیستی‌ و نمی‌گویم که در نبودنت می‌میرم، اما خوب دانسته‌ای چگونه این تن نحیف را برنجانی و بلرزانی. نداشتنت هیچ گاه، آن نکرد با من که نواهای رضایتت در پهلو به پهلو شدن‌هایت در آغوش خاطراتت با دیگرانت. سهم من نیشخندی است در پس ملایمت یک لبخند، که مرا آنچنان سبک می‌کند تا چون برگی در توفان پاییزی غیبتت این سو به آن سو روم و در هوهوی ننه سرما خشک و نزار بر زمین بیافتم. گویی داستان‌ هم بستری‌های تو با هزاران غریبه‌ای که غیرت و تعصب نرینگی مرا به قهقهه نشسته اند را میسراید. آنقدر توان ندارم که زیر پای رهگذران زندگی‌ تو، این چهارباغ پررفت و آمد، صدای خشی از خود بر آورم


چطور میشود که خاطرات این شب گذران، روز و شب را برایت بی‌ معنی‌ کرده و در حسرت آغوش‌هایشان که هنوز گرمای حضور مهمانان قبلی‌ را متساطع میکنند، اینگونه بی‌تاب و بیمار مینمایی و مرا که سینه‌ام هرم سوز دلم دارد را و‌ا گذاشته ای؟ گویی در این زمانه، تیغ هوس رانی بیش از معشوقه پرستی‌ برش دارد. به حال و روز دنیا هم که بنگری، مغلوب‌ترین‌ها و در اقلیت ترین ها، موحدان واقعی‌ اند و بت‌ها و الهه‌ها از مد افتاده‌ترین نیاز بشری؛ چراکه آدمی‌ را همین هوس بس. بینواها "حق الله"‌ها را افیون توده هایی شناخته اند که جنگ‌های صلیبی تاریخ را آفریده اند


اگر این‌همه برای این است که دست بافته‌های آبیت را به گردن من بیاندزی و مرا چونان اسیری در زنجیر به دنبال خود بکشی تا ناظر معاشقه های حرام چپ و راستت باشم و در نهایت این شکنجه را تعبد بنامی و حق بت بر گردن بت پرست، بدان که نسل یونس‌های در دهان نهنگ و یوسف‌های در دل چاه و ابراهیم‌های در چنگال منجنیق سالهاست که منقرض شده است. دقیقا از همان زمان که خدایان از فریاد "ادعونی استجب لکم" کام بر بستند و شکست ناپذیریشان روی رحمانیت‌شان را پوشاند


Monday, March 21, 2011

... دم صبح


هوای اتاق سنگین شده، مثل لحظههای آخر یک حمام طولانی‌. نفس بالا نمی‌‌آید، مخاط بینی‌‌ام متورم شده و مطمئن نیستم به حسّ بویائیم. نمیدانم این مخلوط بوی تن تو و من است، یا بوی موهای نمور تو روی بالش نم کشیده. و چشمانم سنگین، به اندازهٔ پلکهای سربازی در پایان پاس شبش. گویی در هر چشم بر هم زدن به خواب فرو میروم و باز بیدار میشوم. دست راستم را دیگر حسّ نمیکنم، بازویم زیر سرت خشک شده. صدها بار از لطافت نوشتهام و انگار فقط در این لحظه دانستم آنچه را که میگفته ام. صدای تیک تیک ثانیه گرد ساعتم حکم دوست دلسوز مستأصلی را دارد که مرا بر حذر میدارد و من در عوض بینیام را میگیرم و باد به گوشهایم میفرستم تا صدایش را نشنوم.

به خدا بد و بیراه میگویم، طلبکارش میشوم که آخر مگر مجبور بودی تمام لذائذ بشری را معصیت بنامی و برای انسان رل بینیازی از عبادت بندگان بازیکنیو در ته دلت بدانی که انسان را تنها آفریدی تا تو را عبادت و تحسین کند و در عوض هر آنچه خوشایندش بوده است را نهی کردهای. به انسان قرن بیستو یکمی که من باشم، وعدهٔ نهرهای عسل جاری زیر درختان میوه دادی و غلمان. با منیکه به همین آغوش آرام میگیرم و برای داشتنش قید هفتاد باکره و حورالعین ات را میزنم، خیلیساده تر میتوانستی خود ارضایی کنی‌. ولیبین خودمان بماند که بزرگترین عبادت من همین بس که در این حالت رخوت و خماری بامداد پس از شبیپر شراب، به یاد تو و ارضا نیاز تعبدت هستم.

سر انگشتانم بر روی تنت که بیحیا زیر پتو پهن شده رد پا میگذارد. چنان در آغوشت میکشم که گویی تک تک موهای مردانگیم در حال معاشقه با پیازهای موهای مثله شده تو اند. گرمای بدنت روی پوست خستهام کار را به جائیمیرساند که به هر چه بخواهی تن خواهم داد. چشم میگشائی، دهانم خشک شده، آنقدر توان ندارم که لب از لب بگشایم تا پاسخی باشم برای لبان متهاجمت. هوس سیگار میکنم. صدای خسته اما پر شهوتت به هوشم می‌‌آورد که نامم را پر ولع صدا میزنی‌‌‌. نگاهت میکنم، آرامش چشمانت و نیاز بازوانت به دور شانههایم مدهوشم میکند و عقلم را ساقط. لایهای عرق کمرم را میپوشاند و چون پیچکی به سرا پایم می پیچی.

.

.

صدای خدا همچون کودکی که به تنبیه پدر و مادر در اتاقش زندانی شده و در عین حال خط و نشان میکشد دیوانهام میکند.