... دل نوشت
Friday, October 28, 2011
mood
Wednesday, October 26, 2011
مات
هر چه اولین شکست بزرگ زندگی دیر تر اتفاق افتد، یا به عبارت دیگر، هر چه طول عمرِ زندگی بی شکست بیشتر شود، هراس و وحشت از شکست بیشتر شده و به تبع جنبه و ظرفیت شکست در فرد کاهش مییابد
انسان تا زمانی زنده است که هنوز کور سوئی از رویاهایش در زندگی باقی مانده. زنده بودن، مجموعه ای از دست و پا زدنها برای روح دادن به رویاهاست. کسی که همهٔ رؤیاهایش را نقش بر آب میبیند، به نقطهای رسیده است که به اصطلاح سیم آخر نامید میشود. آنجا که دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده است. این نقطه شبیه حالت انسان ماتی است که هیچ حرکتی در جلوی چشمان کاملا بازش را نمیبیند. بی تفاوتی در حد مرگ... هاچمز
Monday, October 10, 2011
... شب پریشی

مستاًصل و پریشان، دور خودم میچرخم. صدای تیک تیک ساعت، صدای تق و توق توی دیوار اتاق خواب و هر از گاهی صدای یه ماشین، کافیه تا ذهن پریشانم را کلافه کنن. برای چندمین بار از روی تخت بلند میشم و بی هدف هال را تا آشپزخونه گز میکنم. لبه مبل میشینم و خیابون را تو نور نارنجی چراغهای شهر تماشا میکنم. آهنگی که ۲-۳ روزه بی وقفه داره پخش میشه را دنبالش زمزمه میکنم. هیچ چیز مثل یه موسیقی تکراری، یه جا تمام احساسات و خاطرات یه دوره را زنده نمیکنه. با خودم فکر میکنم که چقدر گریه و خنده، شادی و غصه، خوشبختی و بیچارگی به هم نزدیکند. انگار که در هر روز ۴ فصل را زندگی میکنم! با خودم زمزمه میکنم
شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش . . . که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شرّ و شورش
:میرم دیوان حافظ را از تو اتاق میارم. در کمال نا امیدی تفعلی میزنم. حافظ هم دلش خوشه ها
... بر سر آنم که گر ز دست بر آید
Sunday, October 02, 2011
رخوت

با گذشت پاییزها یکی پس از دیگری، این فصل سرد پر رخوت هزار رنگ مستهجن، فهمیدم که میزان تنهائی ثابت است و تنها از رنگی به رنگ دیگر و از جنسی به جنس دیگر تغییر میکند. سختترین نوع تنهائی، حضور در میان جمیعست پر مدعا که تو را به فرو خوردن حرفهایت وا میدارند، تا آنجا که گلویت به اندازهٔ هندوانهای باد خواهد کرد، نفس کشیدنت دردناک و فرو بردن آب دهان غیر ممکن میشود. نگاهت بی سو و خالی، گویی در باتلاقی از ناامیدی فرو میروی که تو را منزوی کرده و چونان ساقهٔ قاصدکی که باد پرهایش را برده، لخت و بی انگیزه باقی میگذارد. این تنهٔ خشکیدهٔ موریانه خورده را تلنگری کافیست تا فرو بریزد و به نیستی بپیوندد
سالها فکر میکردم از این فصل متنفرم، چون فصل بازگشایی مدارس است، اما امروز میبینم این سردی موذیانه من را منزجر کرده است
Tuesday, May 17, 2011
قبر
Tuesday, April 12, 2011
دستانم را نمیگیری اما خواب را از من میدزدی
سال هاست که نیستی و خوب که فکر میکنم هیچ گاه نبودهای و من پرستیدمت. هر ستاره چشمک زن، هر ماه تمام، هر باران پشت پنجره، هر لرزش ناگاه دلم به وقت سپیده دم، هر نیایش قبل از خواب و هر بی نیازی دلم از نوازش دستی و در آغوش کشیدن تنی عریان و علاقهام به تنهائی و ساعتها نگاه بی هدف و بی عمقم در کنار پنجره، همه و همه را به بودن و نبودن تو میچسبانم. تویی که هستی ولی هیچ گاه نیامدی. از میان دهها انتخاب سرباز و بانوئی بر زمین مینشینند تا من را متهم کنند و تو را در حصاری از دست نیافتنیها محصور. هرگز نفهمیدی و یا شاید خوب فهمیدی حسادت مردانه را و انحصار طلبی مردانه را. در این اوج نیاز من، نیستی و نمیگویم که در نبودنت میمیرم، اما خوب دانستهای چگونه این تن نحیف را برنجانی و بلرزانی. نداشتنت هیچ گاه، آن نکرد با من که نواهای رضایتت در پهلو به پهلو شدنهایت در آغوش خاطراتت با دیگرانت. سهم من نیشخندی است در پس ملایمت یک لبخند، که مرا آنچنان سبک میکند تا چون برگی در توفان پاییزی غیبتت این سو به آن سو روم و در هوهوی ننه سرما خشک و نزار بر زمین بیافتم. گویی داستان هم بستریهای تو با هزاران غریبهای که غیرت و تعصب نرینگی مرا به قهقهه نشسته اند را میسراید. آنقدر توان ندارم که زیر پای رهگذران زندگی تو، این چهارباغ پررفت و آمد، صدای خشی از خود بر آورم
چطور میشود که خاطرات این شب گذران، روز و شب را برایت بی معنی کرده و در حسرت آغوشهایشان که هنوز گرمای حضور مهمانان قبلی را متساطع میکنند، اینگونه بیتاب و بیمار مینمایی و مرا که سینهام هرم سوز دلم دارد را وا گذاشته ای؟ گویی در این زمانه، تیغ هوس رانی بیش از معشوقه پرستی برش دارد. به حال و روز دنیا هم که بنگری، مغلوبترینها و در اقلیت ترین ها، موحدان واقعی اند و بتها و الههها از مد افتادهترین نیاز بشری؛ چراکه آدمی را همین هوس بس. بینواها "حق الله"ها را افیون توده هایی شناخته اند که جنگهای صلیبی تاریخ را آفریده اند
اگر اینهمه برای این است که دست بافتههای آبیت را به گردن من بیاندزی و مرا چونان اسیری در زنجیر به دنبال خود بکشی تا ناظر معاشقه های حرام چپ و راستت باشم و در نهایت این شکنجه را تعبد بنامی و حق بت بر گردن بت پرست، بدان که نسل یونسهای در دهان نهنگ و یوسفهای در دل چاه و ابراهیمهای در چنگال منجنیق سالهاست که منقرض شده است. دقیقا از همان زمان که خدایان از فریاد "ادعونی استجب لکم" کام بر بستند و شکست ناپذیریشان روی رحمانیتشان را پوشاند
Monday, March 21, 2011
... دم صبح

هوای اتاق سنگین شده، مثل لحظههای آخر یک حمام طولانی. نفس بالا نمیآید، مخاط بینیام متورم شده و مطمئن نیستم به حسّ بویائیم. نمیدانم این مخلوط بوی تن تو و من است، یا بوی موهای نمور تو روی بالش نم کشیده. و چشمانم سنگین، به اندازهٔ پلکهای سربازی در پایان پاس شبش. گویی در هر چشم بر هم زدن به خواب فرو میروم و باز بیدار میشوم. دست راستم را دیگر حسّ نمیکنم، بازویم زیر سرت خشک شده. صدها بار از لطافت نوشتهام و انگار فقط در این لحظه دانستم آنچه را که میگفته ام. صدای تیک تیک ثانیه گرد ساعتم حکم دوست دلسوز مستأصلی را دارد که مرا بر حذر میدارد و من در عوض بینیام را میگیرم و باد به گوشهایم میفرستم تا صدایش را نشنوم.
به خدا بد و بیراه میگویم، طلبکارش میشوم که آخر مگر مجبور بودی تمام لذائذ بشری را معصیت بنامی و برای انسان رل بی نیازی از عبادت بندگان بازی کنی و در ته دلت بدانی که انسان را تنها آفریدی تا تو را عبادت و تحسین کند و در عوض هر آنچه خوشایندش بوده است را نهی کردهای. به انسان قرن بیستو یکمی که من باشم، وعدهٔ نهرهای عسل جاری زیر درختان میوه دادی و غلمان. با منی که به همین آغوش آرام میگیرم و برای داشتنش قید هفتاد باکره و حورالعین ات را میزنم، خیلی ساده تر میتوانستی خود ارضایی کنی. ولی بین خودمان بماند که بزرگترین عبادت من همین بس که در این حالت رخوت و خماری بامداد پس از شبی پر شراب، به یاد تو و ارضا نیاز تعبدت هستم.
سر انگشتانم بر روی تنت که بی حیا زیر پتو پهن شده رد پا میگذارد. چنان در آغوشت میکشم که گویی تک تک موهای مردانگیم در حال معاشقه با پیازهای موهای مثله شده تو اند. گرمای بدنت روی پوست خستهام کار را به جائی میرساند که به هر چه بخواهی تن خواهم داد. چشم میگشائی، دهانم خشک شده، آنقدر توان ندارم که لب از لب بگشایم تا پاسخی باشم برای لبان متهاجمت. هوس سیگار میکنم. صدای خسته اما پر شهوتت به هوشم میآورد که نامم را پر ولع صدا میزنی. نگاهت میکنم، آرامش چشمانت و نیاز بازوانت به دور شانههایم مدهوشم میکند و عقلم را ساقط. لایهای عرق کمرم را میپوشاند و چون پیچکی به سرا پایم می پیچی.
.
.
صدای خدا همچون کودکی که به تنبیه پدر و مادر در اتاقش زندانی شده و در عین حال خط و نشان میکشد دیوانهام میکند.